امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

نوروز 97 و 47 ماهگي عشقم

1397/1/26 9:16
نویسنده : فاطیما
524 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااام پسر خوشگلم

عيدت مباررررك، ايشالا هميشههه سلامت و شاد باشي، دعاي هر روز و هر سال من فقط همينه عزيزدلم

امسال تعطيلات عيدمون رو كمي زودتر شروع كرديم و چند روز مونده به سال تحويل رفتيم مشهد، سال تحويل حدود ساعت 9 شب بود كه رفتيم حرم و كلي از حال و هواي معنوي اونجا كيف كرديم. بعدش هم چند روزي رفتيم شمال و كلي خوش گذشت. اولين سالي بود كه به عيدي گرفتن خيلي علاقه نشون ميدادي و هر كس بهت عيدي ميداد ميذاشتي توي جيب خودت!

از شيرين كاري هات بگم كه اين روزا خيلي تو توهم سركار رفتن هستي!! صبح ها بهم ميگي من ميرم سركار تو برو مهد كودك ظهر ميام دنبالت خنده يه بار گفتي من دوست دارم بزرگ شدم مدرسه رفتم دانشگاه رفتم بعدش كيف بابا رو بردارم گوشي شم بردارم برم سركار!! يه روز گفتي مامان ميخوام به ناخنام لاك بزنم گفتم نه پسرا لاك نميزنن درست نيس گفتي آخه همكارام گفتن بزن!! خندونک يه روز گفتي مامان امروز جلسه داشتم فقط برگه جلسه مو گم كردم!!

يه روز كه از مهد ميومديم گفتي ميريم خونه مامانجون؟ گفتم نه ميريم خونه خودمون!! هي غرغر ميكردي كه چرا گفتي خونه خودمون؟ گفتم خب بايد راستشو بگم ... گفتي خب چپشو بگو! قه قهه يه روز رفتيم خونه مامانجون يه كاكتوس خريده بودن، گفتي عه شما هم خاكتوس دارين؟؟ خنده به باباجون ميگي بريم پارك رياروان (نياوران)، يه بار وسط بازي هات يهو گفتي ياااا امام ابوالفضل هشتم! خندونکخندونکخنده

مهمون داشتيم وقتي رفتن گفتي كاشكي نرفتن (به جاي نميرفتن)، يه روز هي دستتو ميذاشتي رو قلبت فهميدم داري يه كشف جديد ميكني ... يهو گفتي مامان قلبم از قبلنا تندتر ميزنه يعني مريض شدم؟؟ گفتم نه مامان بخاطر اينكه بدو بدو كردي. مرده كشفياتتم فقط عشقمممم محبتمحبت يه روز پرسيدي وقتي تو دلت بودم برام شير ميريختي اون تو بخورم؟ گفتم بله! گفتي اسباب بازي هم ميريختي اونجا بازي كنم؟؟؟ قه قهه

يه روز به بابا گفتي بابا بزرگ بشم ماشينو ميدي رانندگي كنم؟؟ بابايي گفت بلههه، زود گفتي براي خودت چه ماشيني ميخري؟؟ راضیراضی آخه از كجا نتيجه گيري كردي ماشين براي خود خودت ميشه فقط؟ خندونک حالا هر بار پشت فرمون ميشيني خيلي جدي امتحان ميكني پات به گاز ميرسه يا نه! يك روز تو حياط مهد يه ني ني صدام كرد خاله؟ فوري اومدي گفتي اين خاله نيس مامان فاطمه خودمهههه! بوسبوس يه بار از چيزي ناراحت بودي گريه ميكردي گفتم گريه نكن تا با هم صحبت كنيم بگي چي شده! گفتي آخه گريه م خودش راه ميفته خندونک

23 فروردين كه تولد بابايي بود مصادف شد با روزي كه قرار بود از ماموريت برگرده، كلي با هم نقشه كشيديم كادو سفارش داديم كيك و شمع و ... خريديم، وقتي بابا زنگ زد شروع كردي آمار دادن كه: بابا امروز تولدته!‌ ما برات كادو سفارش داديم! كيك هم سفارش داديم الان حاضر شديم ميخوايم بريم بگيريم ... هه دونه شمع آبي هم ميخوايم بگيريم ... هر چي بهت ميگفتم نگووو ميگفتي باباي خودمههه ميخوام بگمممم!! شاکیشاکیخنده

يه روز كه ميخواستيم بريم بيرون تا اومديم تو حياط گفتي واي ابرا سياه شدن الان ابراي سياه به هم ميخورن بارون مياد، بريم چتر برداريم مامان! آخه دورت بگردم كه تا تو رو دارم غم ندارم حواس جمع من محبتمحبت يك بار كسي تو پاركينگ ما پارك كرده بود كه منم چون عجله داشتم خيلي ناراحت شدم! يهو شما گفتي چرا تو پاركينگ ما پارك كردن يه ذره اخلاق ندارن دلخوردلخور اول بازي ميخواي بگي شروع؟ يا آماده هستي؟ ميگي شروع هستي؟ خندونک يه روز باباجون بلند بلند به شيرين كاري هات خنديد يهو گفتي چه خند ه اي ماشالااااا قه قهه

 

پسندها (1)

نظرات (0)